العلامة المجلسي

179

حياة القلوب ( فارسي )

صاحب ميمنت در دهان گرفت ومكيد از بركت دهان مباركش چندان شير جارى شد كه از كنار دهان آن حضرت مىريخت ، پس حليمة متعجب شد وگفت : بسى عجيب است امر تو اى فرزند ، من سوگند مىخورم بحقّ خداوند جهان كه دوازده فرزند را از پستان چپ شير داده ويك قطره شير از پستان راست من نچشيده‌اند واكنون از بركت تو شير از آن مىريزد . پس عبد المطّلب بسيار شاد شد وفرمود : اى حليمة ! اگر نزد ما مىمانى من قصرى در پهلوى قصر خود براي تو خالى مىكنم وتو را در آنجا ساكن مىگردانم ودر هر ماه هزار درهم سفيد ويك دست جامهء رومى وهر روز ده من نان سفيد وگوشت پاكيزه به تو عطا مىكنم . چون عبد المطلب يافت كه ايشان از ماندن كراهت دارند گفت : اى حليمة ! فرزند خود را به تو مىسپارم به دو شرط : أول آنكه در تعظيم واكرام أو تقصير ننمائى وپيوسته أو را در پهلوى خود بخوابانى ودست چپ را در زير سر أو گذارى ودست راست را در گردن أو درآورى واز أو غافل نگردى . حليمة گفت : بحقّ پروردگار جهان سوگند ياد مىكنم كه از وقتي كه نظرم بر أو افتاد محبت أو چندان در دلم جا كرده است كه در اكرام أو محتاج به سفارش نيستم . عبد المطلب گفت : دوم آنكه در هر جمعه أو را به نزد من بياورى كه من تاب مفارقت أو ندارم . حليمة گفت : چنين خواهم كرد ان شاء اللّه تعالى . پس عبد المطلب امر كرد كه سر مبارك آن حضرت را بشستند وجامه‌هاى فاخر بر أو پوشانيدند وآن حضرت را برداشت وبا حليمة گفت كه : بيا با من به نزد كعبه تا أو را به تو تسليم كنم ، وچون به نزد كعبه آمدند آن حضرت را هفت شوط بر دور كعبه طواف فرمود وخدا را بر حليمة گواه گرفت وآن حضرت را تسليم أو نمود وچهار هزار درهم سفيد به أو